![]() |
![]() |
|
|
سلام وهزاران سلام و درود به همه ی شما همراهان و دوستان راه حقیقت. درسهای تله پاتی هنوز تموم نشده اما لازم می بینم که این پست رو درباره ی درسی بنویسم که یادگیری اون راه حل همه ی مشکلات و مسایل ما در هر زمینه ایست! درسی که خیلی سال قبل، یعنی در همان درسهای اولیه ی وبلاگ ، درباره اش با هم صحبت کردیم.درسی که اگر می خواهید امسال به بهترین سال زندگیتان تبدیل بشود باید همیشه روی آن کار کنید. " نیمه ی تاریک وجود" یا همان "راز سایه!" شاید تعجب کنید که چرا دوباره به سروقت این درس اولیه برگشتیم! به چند دلیل: ***اولین دلیل این کار اهمیت یادگیری نیمه ی تاریکه و اینکه هیچ تمرین ذهنی و توانگرانه بدون اینکه نیمه ی تاریکتان را یافته باشید به نتیجه نمی رسد! توضیحش را در همین درس مفصل به شما می دهم. ***دومین دلیل اینست که شاید متوجه شده باشید پاسخ من به بیشتر سوالات شما وقتی شکوه می کنید که چرا فلان تمرین نتیجه ای برای من ندارد، این است که : برو دوباره روی نیمه ی تاریکت کار کن! " و در این چند سالی که من این وبلاگ را برپا کرده ام تقریبا" از هر ده نفر ، نه نفر مسایلشان به خاطر نشناختن نیمه ی تاریکشان بوده است ! و شما بارها و بارها و بارها از من پرسیده اید که چرا بیشتر وقتها جواب من " کار کردن روی نیمه ی تاریکتان " است و چرا توضیح دیگری نمی دهم.خود من در طی تمام این سالها تجربه کرده ام که همه ی تمرینات ذهنی عالی و راهگشاست اما هر وقت به بن بست می خورد باید دوباره به سراغ نیمه ی تاریک برویم و بدون کار روی نیمه ی تاریک با هزار کلاس و دوره و تمرین باز به نقطه ی شروع می رسیم. ***سوم اینکه تمرین نیمه ی تاریک جزو تمریناتیست که همیشه و همه ی عمر با ما همراهه و هیچ وقت تموم نمیشه چون هر روز ممکنه اتفاق جدیدی در زندگی ما انجام بشه یا موضوعی ما رو ناراحت کنه. ***چهارم اینکه همه ی تمرینات ذهنی وقتی نیمه ی تاریک رو نشناسید به قول دبی فورد مثل بستنی روی مدفوع است! بعد از چند قاشق دوباره به نیمه ی تاریک می رسیم و می بینیم همه چیز سیاه است! و اگر در هر تمرین ذهنی ای به مسئله برخورد کنیم و مثلا" نامه به فرشته یا تجسم خلاق یا نقشه ی گنج کشیدن ما به نتیجه نرسد باید ریشه ی آن را در نیمه ی تاریک پیدا کرد! خوب!حالا فقط می خوام به اختصار درباره ی سرفصلهایی که وقتی نیمه ی تاریک کار می کنید باید روی اونها کار کنید توضیح بدم نه همه ی نیمه ی تاریک. و اما اینکه سر فصل دروس اولیه ی نیمه ی تاریک چیست؟ و شما باید روی چه چیزهایی کار کنید. درس نیمه ی تاریک :همون طور که می دونید وقتی ما بچه بودیم بعضی خاطرات باعث شدند که ما تصمیم بگیریم که بعضی از ویژگیهایمان را طرد کنیم. یعنی آنها را در یکی از اتاقهای کاخ وجودمان پنهان کنیم تا کسی نفهمد که ما آن ویژگی را داریم. به این می گویند طرد کردن یک ویژگی و راندن آن به بخش سایه. ما این کار را هم با ویژگیهای بدمان و هم بعضی ویژگیهای خوب و مثبتمان و هم با آن دسته از ویژگیهایی که در والدینمان و اطرافیانمان دیده ایم اما دوست نداشته ایم انجام داده ایم. مثال برای ویژگی منفی : اگر در بچه ای به ما گفته شده دروغ گو نباش والا همه از تو بدشان می آید ما می توانسته ایم آن را طرد کرده باشیم و سعی کرده باشیم همیشه نقطه ی مقابل آن باشیم و حالا مدام آدمهای دروغگو وارد زندگی ما می شوند. مثال برای ویژگی مشترک با پدر و مادر : مثلا" اگر والدین کسی سلطه جو یا عصبی بوده اند او از ویژگی سلطه جویی و عصبی بودن بدش آمده و آن را به سایه ی خود رانده است و همیشه سعی کرده طوری باشد که کسی به او نگوید سلطه جو و حالا مدام آدمهای سلطه گر زورگو مقابلش قرار می گیرند. مثال برای ویژگی مثبت : مثلا" اگر مادر ما به ما گفته بدبخت اینقدر ساده و رئوف نباش والا دختر همسایه باز هم اسباب بازیهایت را خراب می کند! ما می توانسته ایم ویژگی ساده و رئوف بودنمان را طرد کرده باشیم و آن را به نیمه ی تاریکمان رانده باشیم!و حالا مدام آدمهای رئوف ساده دل مقابلمان ظاهر می شوند! (درس نیمه ی تاریک : بنابراین اولین کار برای کار روی نیمه ی تاریک این است که ما روی سه دسته از ویژگیها کار کنیم. 1 _ صفات منفی. 2 _ صفات مشترک با پدر و مادرمان. 3 _ صفات مثبت. یعنی این سرفصل تمریناتیست که باید در نیمه ی تاریک انجام بدهید . _وقتی ما صفاتی را به سایه یا نیمه ی تاریکمان می رانیم چه می شود؟ درس نیمه ی تاریک : از آنجایی که ما آفریده شده ایم تا به انسان کامل تبدیل بشویم یعنی هم صفات جمال و هم جلال خداوند را داشته باشیم، همه ی کائنات و حوادث زندگی ما و آدمهای اطراف ما طوری چیده می شوند تا آن ویژگی ای که در خودمان مخفی کرده ایم مدام در دیگران ببینیم تا مجبور بشویم آن را بپذیریم و با آن یکپارچه بشویم و بعد یاد بگیریم چگونه از آن به اندازه ی درستش استفاده کنیم. و چون ما همه ی سعیمان را در طی سالها انجام داده ایم تا آن ویژگی را در خودمان پنهان کنیم بنابراین دیدن آن در دیگران حال ما را بد می کند یا به قول دبی فورد مثل این می ماند که ما به یک سیم لخت وصل شده باشیم! یعنی بار الکتریکی آن ویژگی، ما را می گیرد! انگار برق ما را گرفته باشد! به همین دلیل گفته می شود که هر چیزی که در دیگران ما را ناراحت می کند به دلیل وجود یک ویژگی در درون خود ماست و به همین دلیل گفته می شود که درون ما بیرون ما را می سازد و به همین دلیل گفته می شود که برای تغییر هر چیزی در بیرون باید چیزی را در درون خودت اصلاح کنی والا به نتیجه نمی رسی! ( قابل توجه چند نفری که خواسته بودند درباره ی این جمله توضیح داده بشود.) حالا می خواهیم ببینیم علت درسهای تکراری زندگیمان چیست؟( یعنی اگر مدام دچار شکست، بی پولی، تجربه های آدمهای مختلفی که طردتان می کند یا تنها می گذارنتان یا انتخابتان نمی کنند ، یا مدام آدمهایی که مانع پیشرفتتان هستند سرراهتان می آیند، و تنها ماندن و ... و ... دارید یعنی چیزی و مسئله ای در زندگیتان حل نمی شود یا به شکلهای مختلف تکرار می شود ، به آن می گویند درسهای تکراری زندگی،و باید ریشه ی آن را در نیمه ی تاریک یافت).به همین دلیل است که می گویند هر فردی در زندگی تو می آید آموزگار توست چون می خواهد درسی را به تو بیاموزد و تا تو آن را نیاموزی اگر آن فرد هم از زندگیت برود فرد دیگری با همان خصوصیت می آید تا تو درست را بیاموزی. آموختن درس یعنی فهمیدن اینکه کدام ویژگی نیمه ی تاریک ما موجب آن ماجرا یا اتفاق یا آن رفتار آن فرد مقابل ما شده است.) حالا چگونه می توان فهمید ما چه چیزهایی را در سایه مان پنهان کرده ایم که باعث درسهای تکراری ما می شود؟ چون سایه ی ما در تاریکیست از روی اینکه به چه چیزهایی بار احساسی داریم یعنی چیزهایی که در دیگران وجود دارد و ما را آزار می دهد یا چیزهایی که به دیگران فرافکنی می کنیم یعنی به دیگران نسبت می دهیم می توانیم ویژگیهای سایه مان را پیدا کنیم.چون ما ویژگیهای خودمان را به دیگران فرافکنی می کنیم تا خیالمان راحت بشود که مثلا" دیگران دارند اما من ندارم!!! بعد از پیدا کردن آن ویژگی چه باید بکنیم؟ باید تمرینات پذیرش را برای آن انجام بدهیم که در درسهای نیمه ی تاریک گفته شده.تا ویژگی پذیرفته نشه(تمرینات پذیرش) و خشم ما درباره ی اون خالی نشه و تعبیر نو از اون ساخته نشه باز حوادث تکراری اتفاق می افتند.در تعبیر نو ما یاد می گیریم الگوهای تکراری رو تغییر بدیم تا به نتایج جدید برسیم چون به قول روانشناس " رولومی" دیوانگی یعنی تکرار یک عمل به امید دستیابی به نتایج مختلف! و از آنجا که " برای رسیدن به آنچه تا به حال نداشته ای باید کسی باشی که تا به حال نبوده ای! " بعد از تعبیر نو ما " کسی دیگر شدن " را یاد می گیریم تا به " من شگفت انگیز " تبدیل شویم و در طرح الهی قرار بگیریم. سایه تان را پیدا کنید و ببینید چطور باعث تکرار مسایلی در زندگیتان شده است. شما هم باید همین روند را انجام بدهید و لااقل کتابهای دبی فورد و یونگ را مطالعه کنید. کتابها در کتابفروشیها موجود است.بعد از آن کاری که انجام می دهیم اینست که داستان زندگیمان را پیدا کنیم.داستان زندگی یعنی چه؟ یعنی ما یک داستان " من بیچاره " داریم و یک داستان " من مظلوم " و یک داستان " من گناهکار " و شاید هم جزو دسته ای باشیم که داستان " همه چیز عالیست " را دنبال می کنند! در داستان من بیچاره ما مدام در خاطرات زندگیمان از شرایط و آدمهایی یاد می کنیم که ما را به بیچارگی رسانده اند و در داستان من مظلوم مدام از آدمهایی حرف می زنیم که به هر نحوی به ما ظلم کرده اند. وقتی ما در این دو داستان هستیم ضمیر ناخودآگاه ما چون می خواهد به ما کمک کند تا از بار مسئولیت در برابر خودمان راحت بشویم مدام آدمها و شرایطی را مقابل ما به وجود می آورد که به ما ظلم می کنند تا ما بتوانیم به مقصرهای زندگیمان بگوییم " دیدی من را واقعا" با ظلمت بدبخت کردی!! " وقی در داستان "من گناهکار" هستیم چون به دلیل اشتباهات و گناهانمان ذهن و ضمیر ناخودآگاه ما منتظر تنبیه است ضمیر ناخود آگاهمان که بچه غول بیشعور است به صورت جادویی و با قدرت شگفت انگیزش حوادثی را برای ما می سازد تا ما بتوانیم خودنمان را تنبیه کنیم! یعنی در تمام این موارد ضمیر ناخودآگاه خودماست که حوادث زندگی ما را رقم می زند! تا وقتی ما در داستان من مظلوم یا من بیچاره یا من گناهکار هستیم مدام اتفاقات بد زندگی ما تکرار می شوند و هرگز طرح الهی عالی ما نمود پیدا نمی کند. برای رسیدن به بهترینهای خداوند باید وارد داستان من شگفت انگیز شد .در اینجا طرح الهی ما نمود پیدا می کند و ما به شناخت هدیه ای می رسیم که برای دادن آن به دنیا آمده ایم و همه ی کائنات وقتی در این مسیر قرار می گیریم در جهت خدمت به ما و توانگر کردن ما فعالیت می کنند.زیرا ما برای کامل بودن و توانگرانه زیستن به این دنیا آمده ایم نه برای بدبخت بودن یا گناهکار بودن! طرح الهی همیشه بهترین را برای ما دارد و هرگز باعث نابودی و تباهی نمی شود!( قابل توجه دوستانی که نگران این مطلب بودند و مدام در این باره می پرسند.) می دونم که این مباحث این طوری براتون مشکل خواهد بود و به همین دلیل به دوستانی که اصرار داشتند این مطلب در وب گفته بشه تاکید کرده و می کنم که این کار نیاز به تمرینات عملی داره اما در حدی که لازم بود و به دوستان شهرستانی و آقایان قول داده بودم، گفتم. به این امید که اهمیت کار روی نیمه ی تاریک را کشف کنید. بعد از شناخت اینها تازه باید بیاموزیم با قوانین تعبیر نو الگوی تکراری زندگیمان را تغییر بدهیم تا کامپیوتر خلقت چیزی غیر از گذشته های تلخمان را برایمان بسازد .در این تعبیر نو از قوانین دوست داشتن خود و راز و جذب و قدرت و ...استفاده می شود. اگر برایتان نمی گویم به این دلیل است که اولین کارهای روی نیمه ی تاریک را انجام ندهید درسهای بعدی آن برایتان بیفایده و فهمیدن و درک آن سخت تر می شود و به علاوه اینها نیاز به مراقبه های عملی دارد.) حالا می خوام به سراغ نوشتن و توضیح مطلبی برم که این پست را به دلیل بازگو کردن آن نوشته ام! اینکه چگونه تمرینات دیگری که در این وبلاگ و در تمامی کارهای ذهنی گفته می شود و شما می آموزید بدون نیمه ی تاریک مفید نخواهد بود. مجبورم مختصر و مفید بگویم و امیدوارم همین مقدار برایتان راهگشا باشد. سری به درسهای وبلاگ خودم می زنم. درس نامه به فرشته : فرض کنیم شما برای فرشته ی ازدواجتان نامه می نویسید اما به نتیجه نمی رسید. اولین کار بدبین شدن شما به فرشته هاست که اشتباه است! فرشته ها سر جای خودشان هستند و منتظرند تا از آنها کمک بگیرید تا بهترینها را برایتان خلق کنند پس چه چیزی مانع تحقق آرزویتان شده است؟ مثلا" اگر شما ویژگی " زشت و به درد نخور " را در خودتان پنهان کرده باشید تا وقتی یاد نگیرید با تمرینات نیمه ی تاریک با آن یکپارچه بشوید و موهبتش را کشف کنید هر کسی که وارد زندگی شما می شود حتی اگر شما در ظاهر نقاب زیبا بودن را برای خودتان ساخته باشید او از ضمیر ناخودآگاه شما احساس می کند شما زشت و به درد نخور هستید حتی اگر تمام زوایای بیرونی زندگیتان را طوری بسازید که به نظر موجودی زیبا و به درد بخور بیایید! در اینجاست که فرشته نمی تواند بر خلاف قانون خلقت که همان دستوریست که به کامپیوتر ذهن و فکر ما داده شده رفتار کند چون خداوند عادل است و این شرایط را برای همه ی ما فراهم کرده و بارها تاکید کرده به درون خودت برو و تفکر کن و خودت را بشناس ! حالا اگر کسی با یک بار نامه دادن به فرشته ای سریع جواب می گیرد به دلیل آن است که در نیمه ی تاریکش ویژگی ای مخالف با درخواستی که از فرشته دارد ، ندارد!( می تواند ویژگیهای دیگری داشته باشد!) درس شکرگذاری : فرض کنیم شما مدام قانون شکرگزاری را انجام می دهید . طبق این قانون باید اموال شما مدام بیشتر بشود اما نمی شود. چرا؟ به قانون شک نکنید! این راحت ترین راه فرار به جای روبرویی با نیمه ی تاریک است! ببینید کدام ویژگی در نیمه ی تاریکتان با این قانون مخالفت دارد؟ کدام ویژگی که تمرینات پذیرش را برای آن انجام نداده اید؟ مثلا" ممکن است شما ویژگی " لایق نبودن " را در نیمه ی تاریکتان نپذیرفته باشید و به همین دلیل همه ی حوادث زندگی شما باید به گونه ای برنامه ریزی بشود که یاد شما بیاورد شما لایق دریافت پول و درامد و زندگی بهتر نیستید! درس های دوست داشتن خود : فرض کنید شما تمرینات دوست داشتن خود را انجام می دهید اما باز هم آدمهایی که سرراهتان قرار میگیرند شما را راحت ترک می کنند! چرا؟ چون مهمترین چیز در دوست داشتن خود اینست که شما جنبه های مختلف خود را دوست بدارید و پیدا کردن و نامگذاری جنبه های درونیتان و دوست داشتن آنها زمانی ممکن است که شما روی نیمه ی تاریکتان و پیداکردن موهبت ویژگیهایتان کار کرده باشید. اگر کسی با تمرینات دوست داشتن خود وبلاگ ، نتواند مسئله اش را حل کند باز باید روی نیمه ی تاریکش کار کند و ببیند کدام ویژگیش مقابل آن قرار گرفته و مانع تحقق خواسته اش شده و اگر کسی سریع با تمریناتی به نتیجه می رسد ممکن است ویژگی ای در نیمه ی تاریکش نداشته باشد که با دوستداشتنی بودنش مخالف باشد! درسهای سیستم آرزوها : مثلا" اگر با سیستم و قوانین آن جلو رفتید و کلامتان و فکرتان را کنترل کردید و چرخه ی اقبال کشیدید و به نتیجه نرسیدید باید به این فکر کنید که اگر هنوز در داستان " من بیچاره " یا " من مظلوم " یا " من گناهکارتان " باشید و راههای خروج از آنها را که جزو تمرینات نیمه ی تاریک است نیاموخته باشید ضمیر ناخودآگاه شما باز حوادث تکراری برایتان خلق خواهد کرد! درسهای کودک درون : اگر یاد بگیرید به کودک درونتان بها بدهید و کودک درون دیگران را هم مورد تهاجم قرار ندهید باز در ارتباطات کلامی و رفتاری خود با دیگران موفق نخواهید بود اگر جنبه های نیمه ی تاریکتان را نشناخته باشید و نتوانید در شرایط لازم آنها را جایگزین هم کنید تا بهترین رفتار را از خودتان بروز بدهید و بهترین نتیجه را بگیرید! عبارات تاکیدی مثبت : به قول دبی فورد تا وقتی در داستانهای قدیمیتان هستید آنها فقط امیدهای واهی هستند که آنها را به خود می گویید تا کاری برای خارج شدنتان از داستان قدیمیتان انجام ندهید!در واقع دستاویزی می شوند برای ماندن در داستانهای بیچارگی و گناهکار بودن! و همین طور سایر تمرینات ذهنی. من فکر می کنم همین قدر توضیح کافی باشد چون می ترسم دادن توضیح بیشتر کمی گیج یا نگرانتان کند. یادتان باشد همه ی تمرینات مثبت اندیشی و توانگرانه زیستن، درست و جادویی هستند و می توانند اثرات شگفت انگیزی برایتان به بار بیاورند به شرط آنکه شما ویژگی خاصی در نیمه ی تاریکتان نداشته باشید که مانع تحقق آنها بشود و جلوی کار آنها را بگیرد چون جهان و کائنات نمی توانند بر خلاف قوانینی که ما و آنها بر اساس آنها خلق شده ایم رفتار کنند! در واقع همه ی اینها را گفتم تا به شما و خودم یادآوری کنم که هر جا دیدید قانونی کمکتان نمی کند و شیوه های توانگرانه مشکلتان را حل نمی کند باز باید به سراغ نیمه ی تاریکتان بروید و به همین دلیل خیلی از شما از من بارها و بارها شنیده اید و باز هم خواهید شنید که : " برو روی نیمه ی تاریک وجودت کار کن! "
خداوندا به ما یاری بده تا چشم جهان بینمان بتواند قوانین منظم حاکم بر جهان هستی را کشف کند و به مدیر و مدبر بودن تو پی ببرد!آمین! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مهر ۱۳۹۵ساعت 11:32 توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|