![]() |
![]() |
|
|
سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام.
امروز مي خوايم با هم درباره ي مراحلي كه يك جادوگر( جادوگر يعني كسي كه جادوي ذهن و فکر درونش رو مي شناسه!) براي جادوگر شدن ( شناخت جادوي نيروي درون) بايد طي كنه ، با هم صحبت كنيم. من اين هفت مرحله رو واقعا" هفت خوان مي دونم كه هر كسي كه بخواد به آگاهي درباره ي حقيقت برسه اون رو طي مي كنه.
شايد ابتدا به نظرتون مطالب يه كمي سخت بياد اما چون خيلي مهمه كه بدونيد ، در اين مسيري كه داريم مي ريم، چه مراحلي رو بايد طي كنيد و الان در چه مرحله اي هستيد، پس خواهش مي كنم اين پست رو دقيق بخونيد. من در تائيد اين درس، گاهي جملاتي از استاد بزرگ ستاره شناسي و متافيزيك ، " ليندا گودمن " كه يك گورو ( در زبان سانسكريت گورو يعني معلم و استاد) بزرگه ، براتون مطالبي رو مي نويسم.
_ هفت خوان يا هفت مرحله ي يك سالك ( راه رو يا همان كسي كه در مسير جادويي شناخت ، گام بر مي دارد.) :
مرحله ي اول _ كه من اسمش رو مي گذارم دوران سياه جهل ، ركود ، بي تفاوتي و روز مرگي.
توي اين دوره كه ممكنه براي بعضي ها تا پايان عمرشون هم طول بكشه و براي بعضي ها هم خيلي كوتاه باشه و بعضي ها اصلا" اون رو نداشته باشن، آدمها درگير بي تفاوتي و جهل ذهني هستند. زندگي مي كنند بدون اينكه بدونند با نيروي ذهنشون دارن حوادث زندگيشون رو مي سازن. گاهي شاد مي شن چون به خواسته هاشون مي رسن ، گاهي غمگين مي شن، چون فكر مي كنن دنيا بهشون پشت كرده.اما به هر حال ، روزي رو با غم و روزي رو با شادي سپري مي كنند و فكر مي كنند : " خوب زندگي همينه ديگه! بايد گذروند! " مي گذرونن و حوادث زندگيشون رو به شانس، بدبياري، خوبي و بدي آدمهاي دورشون، شرايط و ... نسبت مي دهند اما هرگز حتي گمان نمي برند كه همه ي اتفاقات زندگيشون داره بر اساس قوانيني كه اونها با ذهنشون سازنده اش هستند، پيش مي ره.
مرحله ي دوم _ ايجاد نياز دروني.
توي اين مرحله شايد آدمها به صورت جدي به كلمه اي به نام " جادوگري " و ياد گرفتن آن يا يادگرفتن علوم ذهني يا متافيزيك، فكر نكنند، اما به جايي مي رسند كه فكر مي كنند بايد يه راه حلي وجود داشته باشه! بارها و بارها درباره ي مسايل متفاوت زندگيشون ، مشكلات و تجربه هاي بدي كه داشتند، شكستها و ناكاميهاشون و اين كه چطور بايد به آرزوشون برسند، و اين كه چرا بعضي درسها مدام تو زندگيشون تكرار مي شه، فكر مي كنند. اون وقت واقعا" احساس نياز مي كنند كه خودشون رو بشناسن و يه جوري، به آگاهي برسند. ( به همين دليله كه ما هر گذشته اي را كه داشته ايم بايد بتونيم ببخشيم! چون اون گذشته اين موهبت رو به ما داشته كه توي اين مرحله به " نياز " دست پيدا كنيم! لطفا" به اين جمله خيلي فكر كنيد چون مطمئنم درك معناي واقعي اون آرامش شگرفي بهتون مي ده و كمكتون مي كنه خودتون رو و هر چه را كه در گذشته تجربه كرديد، دوست بداريد! ) طول مرحله ي نياز هم براي آدمهاي مختلف متفاوته.اگه اين نياز به يه حد قابل قبولي برسه ، به صورت يه ميل دروني و شديد و دائمي در آدم در مي آد كه آدم رو وارد مرحله ي بعد مي كنه.
مرحله ي سوم _ شدت يافتن نياز تا جايي كه خواسته و تمايلي شديد براي يافتن آگاهي را در ما به وجود مي آورد.
اين زمانيه كه آدم ديگه عاصي شده و مي خواد حتما" راه حلي براي بهبود شرايط و زندگيش به وجود بياره! اون وقت فكرش واقعا" درگير ميشه و سعي مي كنه يه راه حل اساسي پيدا كنه! اون وقت واقعا" دلش مي خواد كه هر طور شده يه كاري براي خودش بكنه! تصميم مي گيره تلاش كنه! شب با اين فكر مي خوابه و صبح با اين فكر بيدار مي شه كه راه آگاه شدن چيه؟
" ليندا گودمن " نوشته اي داره كه كاملا" شرايط اين مرحله رو كه به مرحله ي بعدي منتهي ميشه، توش عنوان كرده. اون مي گه : "خواسته اي كه از صميم قلب و به دور از هر تظاهر باشد! اگر اين طور باشد ، و تمايل و خواسته اي پديد آيد، و ناب و اصيل و شديد باشد، داراي نيروي الكترومغناطيسي و بي نهايت زيادي خواهد بود!چنانچه اين خواسته را هر شب، هنگامي كه فكرتان به حالت خواب سوق داده مي شود، در هوا ساطع كنيد و به همان اندازه، هر روز صبح با بيدار شدن و دستيابي به آگاهي و هشياري، اين خواسته را در هوا رها سازيد،؛ بدون ترديد و به طور مسلم همان چيزي كه مجسم كرده ايد، برايتان ظاهر خواهد شد! اغلب، تظاهرات اوليه ي خواسته ي شما، يك سري انطباقات و تصادفات عجيب و جالب خواهد بود كه ابدا" تصادفي نيست! "
مرحله ي چهارم _ انطباقات و تصادفاتي كه تصادف نيستند!
بعد از اينكه اون نياز تمام فكر آدم رو مشغول كرد ، يه نيروي الكترومغناطيسي به وجود مي آره كه باعث يه سري اتفاقاتي در زندگي ميشه كه معمولا" آدمها اون رو تصادف مي دونن اما در واقع چون هيچ چيز در دنيا اتفاقي نيست، اين هم يك تصادف نيست! اتفاقاتي كه شما رو به مطالعه ي كتب و منابع مختلفي كه درباره ي خودشناسي و روانشناسي و متافيزيك وجود دارد، راهنمايي مي كند. " گودمن " مي گه :"ممكن است به چندين روش مختلف، به سمت اين گونه آثار كشيده شويد.گاهي اوقات با گفت و شنود با يك دوست يا....و اغلب اوقات با كمك ميل و خواسته ي به ظاهر بي هدفتان براي مرور كتابها، در كتابخانه ها يا.." ( من با توجه به عصر تكنولوژي ، گشتن به طور اتفاقي در وبلاگهاي اينترنت رو هم بهش اضافه مي كنم! يا حتي صحبت با دوستي كه بهتون توصيه مي كنه فلان كتاب يا فلان وبلاگ رو بخونيد يا حتي كتابي دراين باره بهتون هديه مي ده يا مثلا" كانالي از تلويزيون يا ماهواره رو مي گيريد و چيزي در اين باره مي شنويد! و...) به هر حال اين مرحله هم زمانش براي آدمها متفاوته اما اگه زمان الهي اش، رسيده باشه، و فرد آمادگي مرحله ي بعد رو داشته باشه، وارد مرحله ي بعدي ميشه.
مرحله ي پنجم _ جستجوي آگاهانه همراه با سردرگمي!
توي اين مرحله، فرد شروع مي كنه به جستجو ي آگاهانه .يعني حالا خودش به دنبال كتابها و نوشته هايي مي گرده كه بهش درباره ي خودش آگاهي بدن .اون به دنبال كتابهاي روانشناسي، متافيزيك، و...خلاصه هر چيزي كه فكر مي كنه مي تونه بهش آگاهي بده مي ره .( كه باز هم با توجه به عصر تكنولوژي كه توش هستيم، مي تونه به سراغ انواع و اقسام كلاسهايي كه در اين باره هست يا حتي ديدن فيلمهاي موجود تو اين زمينه يا خوندن وبلاگهاي مختلف و جستجو توي اينترنت و .. هم بره.) اما اون با يك آش شله قلمكار حسابي روبرو ميشه! كدوم كتاب درست مي گه؟! دنبال روانشناسي باشم يا علوم ذهني؟! فرويد راست مي گه يا يونگ؟! اين استادي كه داره فلانقدر شهريه مي گيره بهتره يا اون يكي كه درويشه و هيچ چي نمي گيره؟! احضار روح ياد بگيرم يا تله پاتي؟! و ...) بعضي ها ممكنه سالها در اين مرحله بمونن يا حتي فكر كنن به همه ي اونچه كه بايد برسن ، رسيدن اما هميشه گيجن كه پس چرا باز هم احساس خوشبختي و رضايت واقعي ندارن؟! پس چرا بعد از اين همه مطالعه باز هم درسهاي زندگيشون داره تكرار مي شه؟! خود من در این مرحله از راه هزار کار رو تجربه کردم. زمانی همه ی توانم رو برای احضار روح می گذاشتم و زمانی برای ارتباط با جن و همزاد در بیداری . زمانی شیفته ی تاثیرگذاری روی ذهن افراد بودم و زمانی دنبال جابجا کردن اجسام با نگاه! این همون دوره ایه که توی پست های اولم براتون نوشتم که باعث شد احساس کنم یه جادوگر قوی اما سرگردانم! اما در نهایت فهمیدم همه ی اون کارها به من آرامش و توانگری راستین رو نداده! اون وقت سعی کردم تا به مرحله ی بعدی برسم.
مرحله ي ششم _ گوش دادن به صداي باطن رفيع.
" گودمن " در اين باره مي گه :" ... شما به زودي ياد مي گيريد كه با گوش دادن به صداي باطن رفيعتان، كشف كنيد كه آيا محتويات آن كتاب گمراه كننده است يا بر عكس از ماهيتي خردمندانه برخوردار است! " معمولا" كساني كه من مي بينم، در اين مرحله از تمام كلاسهاي جورواجوري كه رفته اند، خسته و درمونده مي شن، از اين كه هر روز با يك كتاب يك سري تمرينات رو شروع كنند اما در كتاب ديگه اي با چيزهايي متفاوت با اون روبرو بشن، گيج مي شن اما وقتي تو كارشون سماجت مي كنن به خاطر همون نياز دروني كه مثل يك ميدان مغناطيسي اثر مي كنه، و باعث برآورده شدن آرزوها مي شه، كم كم گوش درونيشون فعال ميشه و مي تونن صداي باطن رفيعشون رو بشنوند كه بهشون مي گه واقعا" كدوم شيوه و كدوم روش درسته! كدوم كتاب ذهني درسته و دنبال كدوم شاخه از علوم بايد برن تا به آرامش برسن! ( در اينجا سالك ، اگر زمانش رسيده باشه، به سوي نهضت حقيقت هدايت ميشه! يعني همين نهضتي كه خودشناسي و شناخت نيروهاي ذهني و توانگري و .. رو مي آموزه.)
مرحله ي هفتم _ تشنه ي واقعي! اين جا مي خوام براتون يه داستان بگم كه خودم خيلي دوستش دارم و خيلي بهش فكر كرده ام.
داستان تشنه شناس :يه مرد ثروتمند و دانا، يه برده رو به قيمت خيلي بالايي مي خره. دوستهاش بهش مي گن: " تو براي چي براي اين برده اينقدر پول دادي؟ "مرد مي گه :" آخه اون تشنه شناسه! "دوستهاش تعجب مي كنن و مي گن :" يعني چي؟ " مرد ثروتمند مي گه : " يعني اون هر كسي رو كه واقعا" تشنه باشه ، مي تونه تشخيص بده! " دوستهاش ازش مي خوان كه اين رو نشونشون بده. مرد يه مهموني مجلل، توي باغش، مي گيره و مي گه آشپز يه عالم غذاي شور درست كنه و هيچ آبي هم سر سفره نگذاره! به اون برده ي تشنه شناس هم مي گه كه كنار سفره بايسته! مهمونها مي آن و غذا مي خورن و تشنه مي شن. اونها به مرد ثروتمند مي گن : " مگه نگفتي اين برده تشنه شناسه، پس چرا با وجود اينكه ما اينقدر تشنه مونه، اون تشنگي ما رو تشخيص نمي ده و برامون آب نمي آره؟ مرد ثروتمند از برده مي پرسه : " اينها تشنه ان؟! " برده ي تشنه شناس مي گه : " نه! تشنه نيستن! " يه مدت مي گذره و دوباره مهمونها كه طاقتشون از تشنگي طاق مي شه به برده مي گن : " ما آب مي خوايم! برو آب بيار! " برده به اربابش مي گه : " نه! اينها الكي مي گن كه تشنه ان! اينها تشنه نيستن! " چند بار اين خواسته از طرف مهمونها، تكرار مي شه و هر بار برده از آوردن آب خودداري مي كنه. بالاخره يكي از مهمونها كه ديگه طاقت تشنگي رو نداشته به سمت شير آب كنار حوض حياط مي دوه و سرش رو مي گذاره لب شير آب و يه دل سير آب مي خوره! برده ي تشنه شناس جلو مي ره و به اربابش مي گه : " آهان! حالا تشنه بود! "
به اين حكايت خوب فكر كنيد! خيلي از افراد تا مرحله ي ششم هم پيش مي آن و كشف مي كنن كه بايد نهضت حقيقت رو بياموزن اما حوصله ي انجام تمرينات نيمه ي تاريك رو ندارن! وقتي ازشون خواسته مي شه كه مثلا" مراقبه كنن مي گن آخه وقت نداريم كه! وقتي بهشون گفته مي شه باید مشاور و استاد داشته باشید، مي گن بهتر نيست اول توانگر بشيم بعد اگه مطمئن شديم درسته ، استاد بگیریم؟! وقتي مشاور ازشون مي خواد گام به گام با تمرينات بيان جلو ، مي گن آخه ما كه الان شرايط روحيمون خيلي بده ، نميشه اين حرفها رو ول كنين و خودتون يه كاري كنين كه همه چي درست بشه! يا به جاي اين تمرينهاي سخت،يه راهي ياد بدين كه مثلا" من فوري به فلان آدم برسم؟! اين جا خود من، به شخصه فقط يه جواب دارم كه به اونها بگم و اون هم اينه كه : " عزيزم! تشنه نيستي!! "
بنابراين وقتي سالك به مرحله ي هفتم مي رسه، " تشنه " ميشه! يعني با جون و دل مي خواد كه شروع كنه به انجام تمرينات نهضت حقيقت. حالا اون آمادگي اين رو داره كه "مشاور و استاد داشته باشه ."
نكته ي مهم _ همه ي آدمها الزاما" به اين مرحله نمي رسن. طول هر مرحله براي هر كسي با توجه به ديدگاههاش و شرايطش و حتي كارماهايي كه با خودش حمل مي كنه متفاوته. ( كساني كه به تناسخ معتقدند مي گن انسان اينقدر زندگي هاي متفاوت رو تجربه مي كنه تا بالاخره در آخرين زندگي به اين شعور و آگاهي مي رسه اما ما فعلا" نظري درباره ي تناسخ نمي ديم تا بعد.) حتي شايد كسي بارها و بارها بين اين مراحل بچرخه و به جاي اولش برگرده يا حتي در يك مرحله باقي بمونه. اما هستند كساني كه جزو اون سي مرغ مي شن و سيمرغ رو مي سازن!
نكته ي مهم _ اين حوادث، هميشه با خطي كه به اين واضحي من بينشان كشيدم تا متوجه ي مراحل بشويد ، رخ نمي دهند اما به قول " ليندا گودمن " : " معمولا" نخستين گامهايي است كه بايستي پيش از ظهور گوروي شخصيتان به تنهايي برداريد . پس از آنكه صداقت خويش را با تلاشتان و خواندن كتابها و نوشته هايي كه باطن رفيعتان شما را به سوي آن سوق مي دهد، آشكار ساختيد، آن وقت براي ظاهر شدن معلم و مربي شخصي خود آماده هستيد. "
من در درس بعد توضيح مي دم كه از اين مرحله به بعد چه اتفاقاتي مي افته اما دوست دارم در اين جا چيزي رو كه در پستهاي آغازينم براتون گفته بودم ، تكرار كنم :
با توجه به اينكه هيچ چيز در دنيا اتفاقي نيست ، اگه شما در اين زمان ، در حال خوندن اين مطالب هستيد ، پس حتما" زمان الهي شما فرا رسيده ! پس قدر اين لحظه رو بدونيد ! ازش درست استفاده كنيد تا در هر مرحله اي كه هستيد، زودتر و راحت تر به مرحله ي بعدي برسيد . پيش داوريها و قضاوتهاتون رو زودتر كنار بگذاريد تا سالها در چرخه هاي موازي زندگي ، مراحل تكراري رو تجربه نكنيد! و از تمام گذشته و خاطراتي كه داشتيد _ تلخ يا شيرين _ و از تمام آدمهايي كه در زندگيتون بودند _ مفيد يا مضر _ قلبا" سپاسگزار باشيد كه شما رو به اين لحظه از زمان هدايت كرده اند! من به شما ، صميمانه تبريك مي گم كه زمان الهي شما براي رفتن به مرحله ي بالاتر فرا رسيده!
خدايا! ما را با هدايت الهي خود ، درياب و زمان الهي ما را برسان! آمين!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:20 توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|